یادم بده
به دریا بزن
قایقت می شوم
حقیرم
ولی
لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده
عاشقت می شوم
11  | بهار |
به دریا بزن
قایقت می شوم
حقیرم
ولی
لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده
عاشقت می شوم
11  | بهار |
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
باردیگرتو...باردیگر تو
22  | بهار |
نفس اگر توان نداد
روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت
مرا دوباره جان نداد
دست وزبان من تو باش
نامه رسان من تو باش
حافظه ی تبار من
نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا
قصه ی هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش راه زیارت مرا
توجان من باش وبگو
جانان من باش وبگو
به یادمن باش وبگو
میلادمن باش وبگو
9  | بهار |
چه زیباست پرواز بی پروای پروانه ها
چه زیباست شکفتن شکوفه ها
چه زیباست آبی آسمان بی پایان
چه زیباست بارش باران محبت
و
چه زیباست ترنم عشق!
23  | بهار |
آسمان با من قهر است
و
زمین از من دلگیراست
هیچ غنچه ای نمی خواهد مرا ببیند
و
هیچ پرنده ای برایم آواز نمی خواند
آنها مرا محکوم کرده اند
که
دل تو را شکسته ام
ای کاش میدانستند
آن دلی که شکسته شده
دل من بود که روزگاری نزد تو به امانت گذاشته بودم
23  | بهار |
به سلام ها دل نمی بندم
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام
به تکرار یکنواخت دوری و دوستی
خورشید و ماه!!!!
1  | بهار |

یه مدت بود که همش منتظره پاییز بودم
نمیدونم چرا
یعنی میدونما ولی نمیدونم با اینکه میدونستم نمیشه اما چرا منتظر بودم
اما امروز حالا که دوازده روز از پاییز گذشته
یهو امروز وقتی نم نم بارون به صورتم خورد یادم افتاد پاییز شده
نم نم بارون
چقدر پاییز قشنگه
امروز داشتم فکر میکردم چقدر چیزای زیادی تو دنیاست که به نظرم زیبان
چقدر پشت این همه زیبایی زاره
چقدر راز
وای
هنوز نتونستم به راز یکیشو حتی یکیشون پی ببرم
بارون
پاییز
قاصدک
پروانه
.
.
.
اول متن اشتباه کردم حالا که فکر میکنم میبینم که بهتره میگفتم
یه مدت بود که همش منتظره یه اتفاق تو روز اول پاییز بودم
اگه منتظره پاییز بودم بازم غافل نمیشدم
آره غافل شدم
از دیدن اون همه زیبایی
اون همه شکوه
اون همه چیزایی که باید منتظرشون میموندم اما نموندم
3  | بهار |
همچون باران است
و
قلبم همچون کوير...
و مي داني که
کوير بدون باران زنده است...
پس برو بمير!
6  | بهار |
مخصوصا تو ماه مهمونی خدا
حالا که ماه رمضان شده حس میکنم چقدر از خدا دور شدم
چقدر لحظه های با خدا بودنو از دست دادم
چقدر تنها بودم
چقدر تنها هستم
زندگی یعنی شکرگذاری ازخدا
زندگی یعنی قدردانی ازخدا
زندگی یعنی ایمان
حالا میفهمم زندگی یعنی خدا
حالا میفهمم زندگی یعنی خدا
1  | بهار |
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
همیشه بارون منو یاد تو میندازه
یاد قدم زدنات زیر بارون
هیشه ماه منو یاد تو میندازه
الان کجای دنیایی؟ کسی نمیدونه
خدا میدونه و بس
الان تنهایی؟
نمیدونم
همیشه از خدا خواستم تنهات نذاره
بارون چه قد زیباست
اگر چه نمیدونم کجای این دنیای بزرگی
اما میدونم و مطمئنم تنها نیستی
مطمئنم مثل وقتی که تو این دنیا بودی بیکس نیستی
ابر چشمام پراشک ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوریه تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
من هیچ کاری نتونستم و نمیتونم واست انجام بدم
جز دعا
0  | بهار |
_نظر در تو میکنم ای بامداد
که با همه جمع تنها نشسته ای!
_تنها نشسته ام؟
نه
که تنها فارغ از من و ما نشسته ام
_نظر در تو می کنم ای بامداد
که چه ویران نشسته ای!
_ویران؟
ویران نشسته ام؟
آری
وبه چشم اندازامید آباد خویش می نگرم
12  | بهار |
از یاد مبر
که ما
_من و تو_
عشق را رعایت کرده ایم
از یاد مبر
که ما
_من و تو_
انسان را رعایت کرده ایم
12  | بهار |
نیستی
با امروز
روزهای زیادیست
که صدایت میزنم
وتو انگار<<شنیدن>>را فراموش کرده ای
با امروز
روزهای زیادیست
که ابربهارم و میبارم
اما تو انگار
دیگر دلی نداری
تا برایم بسوزانی
با امروز
روز های زیادیست
که نامت را هجی میکنم
تافراموش نشود
اما تو انگار
نامم را به دوردست های همیشگی سپردی
با امروز
روزهای زیادی است
با دلی که برای غم زاده شده
-فقط غم-
سر بر این تکه سنگ سرد و سیاه می گذارم!
20  | بهار |
من بودم و....
غیر از تو
هیچ کس نبود
زندگی رویا بود
بعد از تو گفتم:
خواهمش سرود.
بی تو اما
رویایی مانده نبود!
ازکتاب ناگهان امید
17  | بهار |
نگاهت خاک شدنی.لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فروافکنده ام تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم
بوی بیابان می شنوم:به تو می رسم
تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شده ام.
ازتو تا اوج تو زندگی من گسترده است.
ازمن تا من تو گسترده ای.
با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم به جلوه رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف!
وبا این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند من تو را.
17  | بهار |
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم
17  | بهار |